کافه رمان رهایی

رمان هایی از خودم در این وبلاگ

کافه رمان رهایی

رمان هایی از خودم در این وبلاگ

کافه رمان رهایی

دوستان هدف من از ساخت این وبلاگ به اشتراک گذاشتن رمان هایی که خودم نوشتم امیدوارم از همراهی با ما لذت ببرید

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
۰۱
مرداد ۹۷

به نام خالق یکتا

من:آخیش رسیدیما

ویدا:وای ننه دارم از خستگی بیهوش میشم

درحالی که رویا داشت خودشو رو کاناپه پرت میکرد گفت:این داداش توهم عجب سلیقه ای داره ها.وسایل خونه رو مثل یه خانم با سلیقه چیده.باریک باریک خوشم اومد.  من :الاغ تشریف داری رویا ها.پریسا نامزد داداش آرشام خوش سلیقه اس وگرنه سلیقه آرشام مثل شلغم میمونه.یکتا:به جای این حرفا برید بخوابید. فردا دیرمون بشه خیلی خیطه میگم رها.  من:هان؟   یکتا:بی تربیت   من:خودت  یکتا:اه بسه حوصله ندارم.

میگم خوبه داداشت مارو تو دانشگاه ثبت نام کرد وگرنه تازه باید زودتر میومدیم ثبت نام هم میکردیم.  ویدا:وای راست میگه از طرف من تشکر فراوان بکن ازش.  من:هنوز یک جلسه هم نرفتین سر کلاس بشینین تنبل بازی درآوردین.خدا به من با چنین عجوبه هایی مثل شما رحم کنه.   رویا:خیلی هم دلت بخواد.   یکتا:واااای دیوونه ام کردین.برین بخوابین دیگه.همه مون داشتیم بلند میشدیم که یکدفعه یکتا گفت:کجا؟؟؟  من:بریم بخوابیم دیگه.  یکتا:اول لباساتونو جمع کنید بعد.  ویدا:یکتا جونم قربونت برم جون عمه ات بی خیال شو.فردا جمع میکنیم.  من و رویا باهم:راست میگه.  یکتا:چشماتونو مثل گربه ی شرک نکنید واسه من بعدش هم هیچ چاره ای نداره.سریع جمع کنید.لباس های ولو شدمونو از وسط سالن جمع و جور کردیم که دیگه بریم بخوابیم.من و رویا تو یه اتاق ویدا و یکتا هم اتاق بغلیمون توی هر اتاقم دوتا تخت قرار داشت.

با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.بدبخت نیم ساعت بود داشت خودشو میکشت.واااااااای دیر شد

بلند داد زدم:رویا بلند شو خبر مرگت دیر شد.اما انگار نه انگار بالاخره به زور کتک و زدوخورد از خواب بلند شد.اونم وقتی ساعت و دید یه سکته ناقص زد و رفت اون دوتا رو بیدار کرد.سریع مانتوی قهوه ایمو پوشیدم.موهامو که تا کمرم میرسید با کش بستم و با کلیپس بالای سرم جمع کردم.مقنعه مشکی مو سرم کردم.شلوار دمپای مشکی مو هم پوشیدم.کوله ام و به همراه سوئیچ 206 آلابالویی مو هم برداشتم رفتم دم در و داد زدم:من رفتم پایین زود بیاین و درهمون حال کتونی های قهوه ایمو پام کردم.

خونه ی ما توی آپارتمان 10 طبقه اس که واحد پا طبقه پنجمه.اصالت ما اصفهانیه که البته لهجه نداریم.ما چهارتا دوستیم که روانشناسی دانشگاه تهران قبول شدیم و اومدیم اینجا آرشام داداشم به همراه پریسا چند روز اومدن تهران واسه گردش و درست کردن کارهای ما. من 19 سالمه.موقعی که اصفهان بودیم به همراه مامان و بابام و آرشام توی یه خونه ی بزرگ زندگی میکردیم.آرشام 26 سالشه که با پریسا که اونم 23 سالشه قرار ازداج کنه.یه خواهر بزرگترم دارم به اسم نادیا که 28 سالشه و چهارساله با احسان ازدواج کرده. الانم یه بچه ی 3 ساله به اسم نیکا دارن که خاله قربونش بره خیلی خوشگله.بچه ها نشستن تو ماشین و ویدا گفت:برو رها دیر تر از این نشه.بروووو  من:باشه بابا.خداروشکر خیابونا خیلی شلوغ نبود ده دقیقه ای بیشتر دیرمون نشد و استاد هم هنوز نیومده بود. رفتیم ته کلاس و روی صندلی کنار هم نشستیم.  من:اگه دیر میرسیدیم شما هارو میکشتم.  ویدا:عه نه بابا اون وقت با چی؟چاقو؟ هفت تیر؟یا....... رویا وسط بحث قشنگمون جفت پا پرید و گفت:خفه شید استاد اومد.وماهم خیلی شیک خفه خون گرفتیم.

دو ماه بعد:

من:الو؟بله؟ ویدا:رها عزیزم ناراحت شدی؟  من:نه مشکلی نیست بابا خوب شما نخواستین بیاین با من خرید منم خودم اومدم.هرچی باشه که نمیشه برای تولد این دختریه افاده ای صبا،لباس همینجوری پوشید و تیپ همینجوری زد.  ویدا:گفتم یه وقت ناراحت نشده باشی.  من:واااای ویدا من که ناراحت نیستم آخه. درحالی که فرمون رو به سمت راست حرکت میدادم ادامه دادم:من خودم اصلا تنهایی بیام خرید بهتره تحت تاثیر حرفای شماها قرار نمیگیرم و یه چیزی بالاخره انتخاب میکنم.  ویدا:مطمئن باشم ناراحت نشدی؟ من:ویدا یه دفعه دیگه تکرار کنی خونت پای خودته ها.  ویدا:اییییش باشه بابا کاری نداری؟  من:نه برو به..... و ادامه ی حرفم جیغ بنفشی شد که کشیدم و موبایلم از دستم افتاد کف ماشین و صدای ویدا از اون طرف خط که میگفت:رهااااا؟چی شد؟؟؟الو رهاااا؟و من که جوابی نمیدادم.سرجام خشکم زده بود و نمیتونستم عکس العملی نشون بدم.ماشین جلویی یه ماشین مدل بالا که از اون جایی که من اصلا با اسم ماشینا آشنا نبودم اسمش رو هم نمیدونستم بود و قسمت پشت ماشین داغون شده بود. واااای دااااااغون دااااااغون. اگه بخوام خسارت بدم باید کل زندگی مو که بفروشم هیچ از مامان و بابام هم کمک بگیرم و این اصلا واسه من خوب نیست.یه نفر در ماشین و باز کرد و گفت:خانم خانم حالتون خوبه؟؟؟سرمو چرخوندم و با دیدن اون فرد چشمام از حدقه بیرون زد به طور کاااااامل.وااااای خدا چند تا شوک توی یک روز؟مقدم!فرزام مقدم خوانننده ی معروف پاپ؟!فرزام مقدم:حالتون خوبه؟من با لکنت و مٍن مٍن:ب...بله....حا....لم خوبه.کمربندمو باز کردم و از ماشینم پیاده شدم.من:فکر کنم ماشینتون داغون شده.نه؟  فرزام مقدم:خوب بعله ولی ماشین شما هم دست کمی از ماشین من نداره.به ماشینم که نگاه کردم آهم بلند شد.حالا خسارت ماشین این که هیچ؛تازه باید ماشین خودم رو هم تعمیر کنم ولی خوب یه جورایی ارزشش و داشت.آخی چه تصادف با کلاسی. دیریدیدین تصادف رها رادمنش با خواننده ی معروف فرزام مقدم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۱
رها مقدمی فر

رمان هوای عاشقونه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی